یادم کن...
من مانده ام با یک دل لبریز از دلواپسی
ماندن و پوسیدن همان روزی به حرفم میرسی
در این غریب آباد با آب بیگانه با خاک بیگانه
ای عاشق رفتن خوش میروی خانه
هرجا که آهویی گم کرده راهش را معصوم میبینی طرز نگاهش را
آنجا تو یادم کن دوست من دوست من
هر جا کبوتری با قلب دلواپس پر میزند اما افتاده از نفس
آنجا تو یادم کن دوست من دوست من
هرجا گلی از شاخه دیدی جدا مانده پا در گلی از رفتن دیدی که وامانده
هر جا قناری ها را افسرده میبینی یا پشت سالاری را تا خورده میبینی
آنجا تو یادم کن دوست من دوست من
آنجا تو یادم کن دوست من دوست من ....
(به یاد زنده یاد مهستی)








.jpg)


